تبليغاتX
....من نیستم
تا بعد

که....

 

از خاطرات  مانده  سوالم کن

اشفته ام  نگاه به حالم کن

نخواستم مزاحم تو باشم

من می روم  عزیز   حلالم کن

+ نوشته شده در 87/06/05ساعت 22 توسط میثم امانی |

 دوباره  بی دل و بی صبر و بی نمک شده ام

درست می گویی  شکل آدمک شده ام

زمین مرده   تنم را نمی کشد در خویش

اسیر جاذبه ی گردش فلک شده ام

دلم شکست و نشد مثل روز اول   صاف

دچار سکته قلبی   دچار شک شده ام

"سفر بخیر" بگو    صبح می روم باباد

رفیق نیمه شب هرچه قاصدک شده ام

دلم چقدر شده باز و بسته  این مدت

شبیه دایره توی مردمک شده ام

مرا کنار غزل های انبیا ببرید

چقدر عاشق صحرا و نی لبک شده ام

زمانه مشت به من زد   گذشت و یادم رفت

دوباره محتاج سیلی و کتک شده ام

بگو تمام نویسنده ها قلم بزنند

که با مجله قلب تو مشترک شده ام

 

+ نوشته شده در 87/06/04ساعت 23 توسط میثم امانی |

 

خبر را شنیده ای؟

مرگ پشت خط است

حاجی که رفت

گفته بودم برویم زنده ها را قدر بدانیم

گفته بودم سید که حالش خوب شد می روم ببینمش

زود دیر می شود همیشه

اجل وقت شناس تر است از برنامه من

اس ام اس زده بود همان چهارشنبه صبح

عزیزم صادق

که مستانه یک را رخت روشن بپوشانم

شاید باز شد دل او هم

جهان خونریز بنیاد است  هشدار"

سر سال از محرم آفریدند"

هجرتی دیگر

عبرتی دیگر

خدا راضی شد از طنزپرداز  ایینی سرا  فولکلوریست بهبهانی

تا بردش

سید محمد سید

پدیده ای تکرار نشدنی

سفر بخیر

.

.

.

یک عمر به شعر بهبهانی جان داد

ابری شد و رعد و برق زد    باران داد

نقطه   سرخط  خدانگهدار  امضا

سید به کتاب زندگی پایان داد

.

.

.

شب ها  ظلمات  بی چراغی شده است

گل می کارد  ببین چه باغی شده است!

پشت سرهم  به زور جان می گیرد

امسال اجل چقدر یاغی شده است!

.

.

.

تشنه و گرسنه آمد و حال گرفت

یک گوشه  سوای جار و جنجال گرفت

زخمی شده بود  البته بهتر شد

امروز کبوتر دلم بال گرفت

.

.

.

ماندیم و نگاه به نگاهش نرسید

فرصت به تمام روی ماهش نرسید

شهریور وانیامده  زود آمد

مرداد به انتهای راهش نرسید

 

+ نوشته شده در 87/05/31ساعت 14 توسط میثم امانی |

 دل در تب صاحب الزمان است

این   مذهب صاحب الزمان است

انگار دوباره بی قرارم

امشب   شب صاحب الزمان است

.

.

.

عمری است مانده ایم به امید دیدنت

کی می رسد ندای به ارجان رسیدنت؟

باران آرمانی صحرای انتظار

کی می رسم به لحظه نم نم چکیدنت؟

یک عمر من شنیده ام اما ندیده ام

فرق است بین دیدن تو تا شنیدنت

دسته به دسته  نرگس شهلا خریده ام

بگذر ازین محله به وقت وزیدنت

قلب بزرگ عالم هستی   تو می دهی

اب حیات رابه  زمین با تپیدنت

در چشم ها نشان صداقت نمانده بود

بیهوده نیست از همه مردم بریدمنت

امر امام یازدهم روی چشم ما

حسن سلیقه داشت سر بر گزیدنت

با سبک دست های علی  مو نمی زند

شمشیر ذوالقفقارعدالت کشیدنت

امشب چراغ ها همه بالا نشسته اند

چشم انتظار ثانیه های  دمیدنت

روزی هزار بار  خدایا تو را سپاس

روزی هزار شکر به این آفریدنت

 

+ نوشته شده در 87/05/27ساعت 11 توسط میثم امانی |

 هکتار هکتار نرگس بهبهان

 

خاک قدم هایت

 

دران روز که می رسی به چند فرسخی

 

شاید

 

 من هستم

 

شاید

 

روزی آخر یک نفر می اید و من نیستم

 

ولی

 

برخاکم که بگذری

 

قدمت را خواهم بوسید

 

.

.

.

بی تو تنهایی عذابم می دهد

 

عشق و شیدایی عذابم می دهد

 

قطره ای هستم و تنها قطره ای

 

روح دریایی عذابم می دهد

 

من فقط معلولم و یک جا نشین

 

علت غایی عذابم می دهد

 

گل ندیده  عاشق یک گل شدم

 

آه....زیبایی عذابم می دهد

 

کوربودن نیز گاهی نعمت است

 

حس بینایی عذابم می دهد

 

کاش می شد مثل کودک خواب رفت

 

حیف...لالایی عذابم می دهد

 

بس که دستم رفت زیر چرخ ها

 

دست بالایی عذابم می دهد

 

باز می گویند باید صبر کرد

 

این شکیبایی   عدابم می دهد

 

کارو بارم هرچه باشد روبه راه

 

تو نمی آیی...عذابم می دهد

 

+ نوشته شده در 87/05/22ساعت 17 توسط میثم امانی |

 ای ام اس نگاری به شعر

 

عادتی شده است

 

بین من ورفیق شاعر شب های جمعه

 

یوسف ابوعلی نزاد

 

بخیر باد یاد پنج شنبه های انجمن و فردای پارک شهر

 

نمونه ای از آنها :

 

 

 

 

 

یوسف:

 

کجایی دلبر شیرین طناز؟

 

به تهران یا به شیراز یا به اهواز؟

 

من:

 

چند روز است بنده بیمارم

 

می رسم خدمتت همین روزا !

 

یوسف:

 

بمیرم و نبینم درد یاران

 

خدایا خوب وبو میثم هم امشو

 

.

.

یوسف:

 

سلام شاعر شعر و شعور و یکرنگی

 

چه میکنی که دگرباره ام نمی زنگی؟

 

من:

 

تمام وقت مرا مشکلات پرکرده

 

نمانده یک دووجب جا برای دلتنگی

 

از اقتصاد ندیدیم خیر جز دوری

 

کجاست لحظه  دیدار و کار فرهنگی؟

 

یوسف:

 

کار فرهنگی ما  ارنک ارشاد وبی

 

شعر و معر و همه چی طعمه بیداد وبی

 

میثم ا غصه .....شسه دم سر دردی

 

سیل ای باده هلم نیمده کهباد وبی

 

.

.

یوسف:

 

سلام خوب صمیمی  سلام شاعر باران

 

همان مزاحم دیرین منم مسافر باران

 

من:

 

یادم نیست

 

.

.

یوسف:

 

دراین زمانه که جز دوستان پناهی نیست

 

خدا زیاد کند میثم امانی را

 

من:

 

دلم دوباره گرفته  دوباره منزوی است

 

دوای من  غزل یوسف ابوعلی است

 

یوسف:

 

جر لطف دوستان نبود چاره ای مرا

 

آن هم فدای خاک کف پای دوستان

 

.

.

یوسف:

 

دلتنگ با تو بودنم ای نازنین رفیق

 

امشب به داد این دل وامانده می رسی؟

 

من:

 

عزیز من که تو باشی  بدان گرفتارم

 

وگرنه حسرت دیدار با تو را دارم

 

.

. 

یوسف:

 

مغموم و پریشان و روانی شده ام باز

 

دلتنگ غزل های امانی شده ام باز

 

ای کاش که میثم بکند یادکی از ما

 

مشتاق دوبیت خودمانی شده ام باز

 

من:

 

من ارزومند قلب شادتان هستم

 

زیاده مدیون اعتمادتان هستم

 

اگر چه سخت گرفته است بی شما دل من

 

خدا گواه  همیشه بیادتان هستم

 

 

+ نوشته شده در 87/05/19ساعت 15 توسط میثم امانی |

  به روی ماه  چهارم شعبان

 

شب می شود  صدای ابا الفضل می رسد

 

کی دست من به پای ابا الفضل می رسد؟

 

در شهر هرچه صحن و سرا بوده  رفته ام

 

کی نوبت سرای ابا الفضل می رسد؟

 

از دارها  ندای انا الحق رسیده است

 

از قلب من ندای ابا الفضل می رسد

 

بسیار گفته اند که باب الحوائج است

 

چه هدیه ها برای ابا الفضل می رسد

 

آماده باش   جای مرا پهن کن   سریع

 

بیمار بینوای ابا الفضل می رسد

 

در کربلا قدم به قدم جای پای اوست

 

لب های من به جای ابا الفضل می رسد؟

 

شور و هراس و ولوله  افتاده روی سطر

 

دارد به ماجرای ابا الفضل می رسد

 

یک سیل  اشک و خاطره را جمع کرده ام

 

روزی به شانه های ابا الفضل می رسد

 

سردار    التماس دعا    من شنیده ام

 

خیرات با دعای ابا الفضل می رسد

 

رویم به مرز های عراق است   السلام

 

پیغام آشنای ابا الفضل می رسد.

 

 .

وچند بیتی نا تمام

.

 

ما مشق خود را نوشتیم با آب  بابا  ابالفضل

 

یا خط سرخ شهادت  یا آب  بابا  ابا الفضل

 

ما تشنگی را چشیدیم  صحرا به صحرا دویدیم

 

چیری نمانده است دیگر  تا آب  بابا  ابا الفضل

 

" م "  مثل مرگ است امروز   " ر "  رستگاری است فردا

 

"ش"  شمر و شمشیر وآتش  " آ"  آب  بابا  ابالفضل

 

 

 

+ نوشته شده در 87/05/15ساعت 16 توسط میثم امانی |

 

کاروان راهی است از هر سو به سوی کربلا

 

"بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا"

 

کاشکی از خانه ما تا حرم راهی نبود

 

کاشکی در باز می شد روبروی کربلا

 

بیقرارم کرده.....می دانی ؟...گلی گم کرده ام

 

می دوم عمری است من در جستجوی کربلا

 

آسمان  آرام حرکت کن...زمین  قدری بایست

 

بلکه قسمت شد ببوسم ماه روی کربلا

 

"تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده"

 

تا بشویم دست و رو در آب جوی کربلا

 

خشک شد برگ زبانم بس که گفتم آب...آب...

 

ای که معروفی همه جا به عموی کربلا

 

اب  آنجا معنی و مفهوم دیگر می دهد

 

اهل یک دنیا نمازم با وضوی کربلا

 

هر محرم گریه کردم زنده باشم سال بعد

 

"در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"

 

هر که آمد حسرتی در سینه اش جامانده بود

 

جان من...آقا ...چه سری هست توی کربلا؟

 

یادتان مانده شهیدان چه قراری داشتند؟

 

آدرس دیدارشان این بود : کوی کربلا

 

+ نوشته شده در 87/05/14ساعت 10 توسط میثم امانی |

دیروز تا حالا

 

حاجی  نوحه می خواند برایم :

 

واویلا

 

واویلا زدرد بی کسی

 

واویلا

 

واویلا ازین دلواپسی

 

واویلا

 

واویلا که نیست فریاد رسی

 

برگشته ام خانه

 

 می بینم  چاقو خورده ام در راه

 

تمام دلم زخم شده است

 

اشک ها سر می رود از سرم

 

حاجی را فریاد زد بهبهان

 

منزل نو مبارک

 

که  تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران

 

ولا جعل الله اخر العهد منی لزیارتکم

 

من منفجر شده ام

 

بیاد شهدا:

 

...

 بیا ای دل از ین جا پر بگیریم

 

ره کاشانه دیگر بگیریم

 

بیا گم کرده دیرین خود را

 

سراغ از لاله پرپر بگیریم

 

خوش به حال تو

 

بد به حال من

 

من خداحافظی نمی کنم با امبولانس

 

تا ببینمت دوباره

 

سلام بر بهشت یاران حسین

 

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

 

سلاه به ماه مسافر نیمه شعبان

 

اعتراف می کنم

 

که تو اغاز شده ای

 

...

 

..

.

در چاه زمانه ای سیاه افتادیم

 

شب شد...همگی به یاد ماه افتادیم

 

دیدیم که تا صبح و سحر راهی نیست

 

دنبال ستاره ها به راه افتادیم

.

.

.

اتش سرقلب های آباد افتاد

 

در حوضچه سکوت  فریاد افتاد

 

در سال گذشته  سینه بهمن بود

 

امسال محرم  دل مرداد افتاد

.

.

.

هم حرمت زائرت شکسته شده است

 

 هم قلب مسافرت شکسته شده است

 

سربند سیاه و سبز خود را بفرست

 

آقا...سرذاکرت شکسته شده است

.

.

.

هر سال  یکی یکی و کم کم بردند

 

از روی زمین به پشت عالم بردند

 

از مهدی حق پرست چیزی نگذشت

 

حاجی گله دار زاده را هم بردند

.

.

.

در قافله ی وداع آخر بودم

 

او پر زد و من هنوز پرپر بودم

 

گفتند چرا خسته و خونی شده ای

 

تشییع جنازه کبوتر بودم

.

.

.

شد زخم عمیق  تاولم   برگشتم

 

یک بار دگر  پیش دلم برگشتم

 

تو پله به پله تا فراسو رفتی

 

من باز به جای اولم برگشتم

.

.

.

ای کاش که یک آدم دیگر بودم

 

از وزن نسیم هم سبک تر بودم

 

آرام  سبک  سفید  عاشق  ازاد

 

ای کاش که من نیز کبوتر بودم

.

.

.

تنگ است زمین   به آسمانها برویم