تبليغاتX
....من نیستم

صفحه اصلي

ايميل مطالب رهبري پشتيباني

ارشيو مطالب


لينکدوني


امکانات


نويسنده : میثم امانی

موضوع :


مادر ، مادر

شبانه بردندت

شبانه به خاک سپردندت

من بازنخواهم گشت

زندگی حرام است

تو کوه ایستادی

من دار خواهم شد

من میثم تمار خواهم شد

جان را آفریده اند به" الّا الموده فی القربی"

برگردم کجا بی تو؟

علت آفرینش من

عزاست به تنم هنوز

چادر سیاه تو اسلحه ای مونث بود

لباس سیاه من، اسلحه ای مذکر

"ترهبون به عدوالله و عدوکم"

حسینی می شوم

زینبی می شوم

مادر ، مادر

چه کسی می تواند طومار ولایت علی را بدزدد؟

مرده ام من مگر؟

خانه ات را آتش زدند

من سوختم

خانه ات را آتش زدند

هیکل شان را به آتش خواهم کشید

جای تازیانه شان...

الهی بشکند دست مغیره

کدام سکوت؟ کدام آرامش؟

جان را آفریده اند به "اغیثنی یا فاطمه"

که عشق از پروانه بیاموزد

که بسوزد

مادر ، مادر

الهی بی یاد تو نفسم اگر رفت برنگردد

یاعلی  یامرگ

تا بدانند  ؛ تا همه دنیا بدانند

ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم

کدام شادی؟ کدام صبر؟

زیرسایه ات بزرگ شده ام

"سلم لمن سالمکم  حرب لمن حاربکم"

مادر ، مادر

آسوده بخواب  که بیدارم من

یک دست به قرآن ، یک دست به عترت

جواب سوالهایم را می مانم آنقدر که بگیریم از یوسف گمگشته ات

زمان باقی است

ازهمین حالا ولی کمربسته ام به جهاد

سفیانی کجاست؟

"وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون"


 

91/02/08

 

نويسنده : میثم امانی

موضوع :


برسد به دست فاطمه زهرا (س)

.......................................................

با یست

لحظه ای دیگر بایست

اگر ندیدمت

جواب دلم را چه خواهی داد؟

به خدا

دست از سر شانه های زمین برداشته ام

پا به دعا گذاشته ام

تا ببارمت

سطر اول: بسم الله الرحمن الرحیم

نوبت مسکین و یتیم و اسیر گذشت

افطاری

نوبت من است

ببخشی ، مزاحم شده ام

حالت که مریض است شانه هایم می لرزد

وای مادرم!

به خدا.... به خود چشم های حقیقت

که مشت آمد

که سیلی خورد

که زمین افتاد

که نامردهای روزگار معلوم شدند از آن پس

باران هم نبارد چشم های من بس است

چه صبح ها که پشت در آمد، نبودی

رمضان بی علی (ع)

صفر بی حسن (ع)

محرم بی حسین (ع)

جمع شده ام در خود ... تا عبور حرف های مردم نخورد به من

کجا بروم؟

کجا بیایم؟

دلت تقسیم شده است

مدینه......نجف.....کربلا

بگو یاعلی

تاریخ  !  تو ساکت لطفا

که ذره ذره کشتندش

رود ، مادرم رود

نمی خوابد از دعای همسایه

34 بار الله اکبر

33 بار سبحان الله

33 بار الحمد لله

دردهایت آنقدر نمونه به نمونه است که خجالت می کشم حرف بزنم

جغرافیا ! تو حرف بزن

عزیز مرا می برند

کجا می برندش؟ کجا می برند؟

به کدام در بکوبم؟   به کدام دیوار؟

که هر روز پیش چشمهایم تکرار می شوی هر روز

از فدک تا فلک.... مال خودت

می ترسم از این کوچه های خلوت

یهودی اشهد می آورد و مسلمان ، هیزم

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی بن ابی طالب (ع)

شکسته ام

می دانم شکسته است

دل نمی خری مادر؟

من هم جای فرزند خودت

فروریخته ام ...... من فروریخته ام

یک جا نمی ایستد ذهنم

هی یادم می آید

روزی که با چادر سفید آمد

روزی که با کفن سفید رفت

دیدار ، دیدار آخر

انا لله و انا الیه الراجعون

پاکت به دستم است

بفرستمش کوچه بنی هاشم یا قبرستان بقیع؟

امیدوارم تا برسد به دستت

پلاک خانه ، نسوخته باشد

.....


عهد بسته ایم

به اتفاق برادر عزیزم صادق آصفی

که این فایل صوتی را به هرکه رسیدیم بدهیم

شاید مانند ما چشم هایش بارانی شود و دلش نورانی

فقط یادت نرود

بگو یازهرا

http://www.askdin.com/attachments/13326d1332820746-.mp3



 

91/01/14

 

نويسنده : میثم امانی

موضوع :


دلم گرفته از این روزهای دور از تو

خودت بگو چه کند قلب ناصبور از تو؟

درست، هم قد سی سال رنج فردوسی است

نوشته ام سر گهواره تا به گور از تو

صلاح آمدنت ، دست رودکی هم نیست

سخن چگونه بگوید دوچشم کور از تو؟

دلم خراب دوبیتی است مثل تو، طاهر

نه دشتی از سرمن رفته و نه شور از تو

چراغ عمر نظامی شکست، پشت شکست

بقای عمر تو باشد، بلا به دور از تو

نه حافظم که بنالم، نه سعدی ام عاشق

نه طرح نو بلدم من  نه وصف حور از تو

نیامدی که مرا مولوی کنی  یا شمس

چگونه نور بگیرم، چگونه نور از تو؟

تمام زردی خیرات شاعران از من

کمال سرخی اندیشه شرور از تو

من احتیاج به خیام دیگری دارم

که حق خویش بگیرم ولی به زور از تو


 

90/12/23

 

نويسنده : میثم امانی

موضوع :


چه سودی هست دراین ماندن آخر؟

نهادم دل فقط برمردن آخر

چه احوالی؟ چه امیدی؟ چه کشکی؟

بیا باران که می میرم من آخر


 

90/12/03

 

نويسنده : میثم امانی

موضوع :


بهمن که به بیست و پنجم برسد

مال خودم نیستم دیگر

هنوز که طوفانی نشده ام

نه غزل نه رباعی

سی و یک سال می گذرد

دست هایم خالی است

این سه بیت شهریار چقدر مناسب من است:

........................ 

 

در انتظار تو چشمم سپید گشت  و غمی نیست

اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

در انتظار تو می میرم و دراین دم آخر

دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بردمید و من به دل خاک

اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت



 

90/11/23

 

نويسنده : میثم امانی

موضوع :


دل تنگم ندارد هیچ جا که...

بگویم حال و روز خویش باکه..

زمین داغ است، من داغم ، تو داغی

بیا باران....بیا باران... بیاکه...


.............................................

( به هوای ۲۸ دی ماه سالگرد شهادت سردار اسماعیل دقایقی)

 

اسماعیل سخن می گوید

 

پروانه هارفتند

دیگر اب و بابا نان نمی شود برای کسی

ایثار توی صف معطل خواهد ماند که امضا بگیرد

دیگرخدا نان نمی شود برای کسی

ستاره بخت ادم ها به جان هم خواهند افتاد

آتش می افتد به خرمن خورشید

زمین گرم می شود ، زمانه سرد

دیگر نه" آی ادم ها"ی نیما عنوان شعری دوباره است

نه "درد مشترک"  شاملو

نه "مسافر"سهراب  به سفر بودا خواهد رفت

نه" تولدی دیگر"  فروغی دیگر خواهد بخشید به زندگی

دیگر " کلم الطیب"  بالا نمی رود

حقد و حسادت است که بالا می رود

عنوان و درجه است که بالا می رود

ناله نیازمندان است که بالا می رود

 بعد از من

فراموشی زیاد می شود

 ولی

تو فریاد باش

سیلی اول به گوش خودت بزن بعد دیگران

ادم ها یادشان می رود

که کودک بوده اند

که کوچک بوده اند

یادشان می رود

دربرابر انها که قلاب درست کرده اند برای ترقی شان سرتواضع فرود بیاورند

شیطان را غرورش به باد داد ريا، انسان را فراموشی

 

بعد از من

آوازه شهیدان برتابلوی کوچه ها خواهد پوسید

ومدعیان ایراد خواهند گرفت به انگیزه دفاع

کنگره سرداران تشکیل می شود و موزه شهدا

پیام من چه؟

من خواستم عالم اباد بشود ، ادم ازاد

دلم نگران تحریف تاریخ است

دلم برای کارهای زمین مانده می سوزد

از دیگری نترس  ازخودت بترس

جهادد اصغر تمام خواهد شد اما

جهاد اکبرادامه دارد

که رفیقان نیمه راه خواهند افتاد ازمسیر  اندک اندک

من سایه مرگ را کنارخواهم زد

تو افتاب را بچسب

 

دران روز که شک و شبهه کرم می شود تا ذهن ها و ضمیرها را بجود

دران روزگار که دین غریبه است؛ آواز لس انجلس را بیشتر می خرند تا مقتل سید الشهدا

چه خواهی کرد؟

 

شهادت هنر است

من امروز هنر خویش را به ثبت رساندم

فردا ازان توست ، ازان هنر زندگی

با ان همه کتاب که کول گرفتم تا اگاهی را به پیاده روهای شهر بیاورم

با ان ساک دستی که گذاشتم پشت درهال

بان خاطرات که خط به خط نوشته ام روی صخره های امیدیه

چه خواهی کرد؟

 

وضع من از تو بهتر نبوده است  ؛ نگو

که من نیلوفرانه زیستم درمرداب

فقرخانواده و فساد تزریقی 

به انفعالم نکشانید

به مبارزه ام رسانید

الحاد می رویید   والتقاط می لولید

نگسستم

شرور می بارید    وخیرات می خشکید

نشکستم

برگ های خشکیده کف حیاط را جارو نکن

خوشبختی رخت خواهد بست

 

بعد از من

 تو را به علی

بچه ها را زمین نگذار

که تعلیم و تربیت زمین خواهد خورد

باید مدادالعلما را با خط خوانا بنویسند

 

 بعد از من

قلبم را به هرکسی پیوند می زنی

بیاموزش

که ادمی به دل زنده است  و دل به عشق

چفیه ام  را نکند هرکسی به گردن بگیرد

باید بیاموزد که

مجاهد به چفیه نیست   چفیه به مجاهد است

بعد از من

خودت بال پرستوهای زخمی را ببند

خودت برای کبوتران صادق دانه بریز

خودت استین بالا بزن و خودت ابراههای گرفته خیابان را بازکن

 

نکند صمیمیت ات را بدزدند

نکند تنهایی هجوم بیاورد به کوبه در

نکند به عیادت خدا نروی

نکگند فرشته های معنا را سوارنکنی سرراه

نکند یادت برود

که بعد از من

اخرالزمان است دیگر

وفرصت توبه تکرار نخواهد شد

 بشارت باد

که اگر باخدا بمانی بیم واندوه نخواهی داشت

دست هایت را خواهم گرفت

لبخندم را دریغ نکن از حافظه گوشی ات

که شهید زنده است

برپلک چشم های تو راه می رود

 

"بعد ازمن

پنجره ها را نبند

گنجشک ها قهر می کنند"



 

90/10/27

 

نويسنده : میثم امانی

موضوع :


 

نقطه

سر سطر

اب نیست

بابا رفته است

خودت بنویس !


 

90/10/06

 

نويسنده : میثم امانی

موضوع :


چه می شود

این محرم همان محرم باشد که

مرا به غلامی ات بپذیری

یا اباعبدالله

........

مقتل به مقتل آمده ام ، پیکرت کجاست؟

بگذار از خود تو بپرسم سرت کجاست؟

در مکه ، درمدینه و در کوفه گشته ام

معلوم نیست بالاخره منبرت کجاست؟

آن پیرهن که بود شفای پدر  چه شد؟

آن لوح که سپرد به تو مادرت کجاست؟

شش ماهه ی کلاس تو باب الحوائج است

دستی تکان بده که علی اصغرت کجاست؟

ذکر دو تا پسر شده پایین پای قبر

دختر نداشتی تو مگر؟  دخترت کجاست؟

می خواستم عسل بنویسم به جای مرگ

یادت از اسم من نرود، دفترت کجاست؟

یک بارهم مرا پسرخود حساب کن

بابا  .... چقدر تشنه ام   .... انگشترت کجاست؟

 

 

 

90/09/11

 

نويسنده : میثم امانی

موضوع :


چشمم روشن

آقا امین عزیز

بی من؟

نه

من باور نمی کنم

امین رفته است که برگردد

قول دادم جمعه شبی سوار پرایدش بشوم

"اقای دکتر

ما از طرفداراتون هستیم"

هنوز صدایم می زند

بیچاره من

که لبخندهایش  باید یک عمر بگذرد جلوی چشمانم

تو را به خدا

تورا به خدا برگرد

مقابل شیشه یکی ازاین کلاس ها دست تکان بده

اس ام اس بفرست

جمله هایت روی زبانم آتش گرفته است

بابا تربیت بدنی

توکجا و کجا سیل؟

که مهربانی ات را آب بگیرد

سیاه پوشم نکن قبل از محرم

میان این همه نام و نشانی حافظه ام یاری می کند

امین طرح زاده عزیز

نگو به خاطرم بسپار

آخی تا قیامت

کدام جاده؟

کدام محور؟

آدرس بده خودم می ایم دنبالت

جان استاد بگو دروغ می گویند

جان استاد بگو برمی گردی

پنج شنبه شب

فلکه استیل

منتظرم نگذاری

آخی امین...

آخی دل بی صاحاب من...

آخی باران...

آخ که برنمی گردد...

 

 

 

90/09/02

 

نويسنده : میثم امانی

موضوع :


هوایی شده ام

..............

می کشد دل را به هر سو  کربلا

ازخودم هم خسته ام  کو کربلا؟

ماکجاییم و کجا رفته حسین؟

ما به مکه می رویم  او کربلا

.................

آخی

که چقدردلم تنگ محرم شده است

تا بیاید

امسال ازخودم خسته ام خیلی

شست و شویی بکنیم

دلم تنگ است برگرد ای محرم

 

 

 

90/08/28

 

مطالب گذشته

·

ارسال در : 91/02/0820

·

ارسال در : 91/01/1415

·

ارسال در : 90/12/2311

·

ارسال در : 90/12/0322

·

ارسال در : 90/11/2319

·

ارسال در : 90/10/2721

·

ارسال در : 90/10/0622

·

ارسال در : 90/09/110

·

ارسال در : 90/09/0221

·

ارسال در : 90/08/2813

·

ارسال در : 90/07/2915

·

ارسال در : 90/07/2418




پروفايل مدير

من ميثم اماني فصل اول كتاب زندگي ام كه گشوده شد متولد شدم در زمستان/ بيست و پنج روز گذشته از بهمن/ خورشيد هزار و سيصد و پنجاه و نه بار تكرار شده بود/ كودكي ام در جنوب در بهبهان گره خورد به نوجواني ام در سال هاي جنگ و"هفت سنگ" فراموش نشدني كوچه/ رنج را با چشم ديدم درد را با چشم دل تا دالان هاي تودرتوي انزوا معرفي ام كرد به فلسفه ورزی/
"چشم ها را بايد شست"...چه زيباست! سرمشق سقراط را مي گذارم و مي خوانم : "خودت را بشناس" / مي داني دنبال چه مي گردم؟ ...بهانه اي براي زيستن ..... چشم به راه قرارهاي بعدي ...من ساحل نشين چشم هاي پايان ناپذيرم/ ايل و تبارم به آنهايي مي رسد كه تولدشان را هيچ گاه جشن نگرفته اند....آدمي آرام نخواهد يافت پس تاريخ من نيز تاريخ يك بي قراري ديگرست/ در جست و جوي جوابي عميق بوده ام كه سطر به سطر كتاب ها را پيمودم تا دانشگاه .....1379 بود...كلاس كلاس فلسفه...پاي درس عقل و شفاي بوعلي/ سوداي هزار مسئله در سرم بود تا اتوبوس ها رفتند ...ازقم به تهران ...ومجالي ديگر. پياده كه مي شوم دانشگاه علامه طبا طبا يي است ...كارشناسي ارشد فلسفه / اسم من است درتابلو ...دو سال گذشته است ..زندگی جریان دارد هنوز....نامه پایانی ام را نوشتم که همچنان در بند عشقم ..سالیانی درس خواندم درس می دهم اینک و دغدغه هایم را می برم پای چشم ها و گوش های دانشجو...یک روز رو به استاد امروز رو به کلاس ...من افتخار دانشجوبودن را وانخواهم نهاد تا بمانم همراه با حرفها و درد های نسل خویش...همچنان باید دوید وهنوز هم انگاري كه.....بايد رفت.


لينک دوستان


طراح قالب


      POWERED BY SALEHON.IR

تمامي حقوق مطالب و محتوا براي mastaneh1 محفوظ ميباشد || طراح قالب ملوديوس || ويرايش قالب : صالحون