|
ساعت : صفر اینجا بهبهان است صدای قلب عاشق من
|
گفتی که چرا دلم گرفته امروز
از آب و هوا دلم گرفته امروز
ابری نشو اینقدر...مرا باور کن
باران ... بخدا دلم گرفته امروز
.
.
عاصی شده ام خانه ما دلگیر است
تقصیر زمین نیست هوا دلگیر است
رزق دل ما ازآسمان می اید
باران که نبارد همه جا دلگیر است
چهل روز است ندیده امت دادا
دیر که می شد اندکی
پیغام و پسغام می دادی
که بیا ببینمت
یادم نرفته است هنوز
تا می رسیدم می زدی زیر گریه
که ترسیدم بمیرم وندیده باشمت
چه می خواستی دیگر
کنارت بودم که ترکم کردی
حالا من اگر بخواهم ببینمت
به کدام نسیم.....؟
به کدام قاصدک....؟
دریغا
تمام شد
همه چیز تمام شد
اما
دیر نمی شود
برزخ بمان که خودم را به تو خواهم رساند
یک حرف یک حرف امدم من تا خداحافظ
یک عالم گپ مانده است اما خداحافظ
یک چشم گریه می کند یک چشم می خندد
انجا سلامت می کنند اینجا خداحافظ
یک بار ودوبار و سه بار و یک دو مورد نیست
من هرسلامی کرده ام شد وا خداحافظ
شور تولد را به زور ختم می گیرند
اینست حرف آخرم : دنیا خداحافظ
وقتی که وضع یک دقیقه بعد روشن نیست
اشهد بخوان...آری ....همین حالا خداحافظ
اینقدر صحبت می کنیم اینقدر می خندیم
می ماند آخر بین ما تنها خداحافظ
هرچند تقدیر است اما داد ازین تقدیر
دست خدا....دست علی....دادا خدا حافظ
بر مزار مادر بزرگ...
پوسید درمن حسرت دیدار دیگر
جان خودت...دادا....فقط یک بار دیگر
دیروز تا حالا که دلتنگم برایت
جز شروه خواندن من ندارم کار دیگر
هی خط زدم...هی خط زدم بر خاطراتم
شد صفحه های قلب تنگم پاره دیگر
دیوار هال انگار با من جنگ دارد
باید بخوابم پای یک دیوار دیگر
تو رختخوابت جمع شد...راحت گرفتی
جای تورا پر کرد صد بیمار دیگر
جز سوختن جز ساختن با دوری تو
دستم نمانده هیچ راه چاره دیگر
ای کاش بار آخری که با تو بودم
کش داده می شد روز یک مقدار دیگر
مثل تورا پیدا نخواهم کرد قطعا
سنگ صبور و محرم اسرار دیگر...
بر من چه خواهد رفت با این دل....دل تنگ
شبهای حسرت خورده ی بسیار دیگر
امروزهم اخر جوابم را ندادی
اصرار بر اصرار بر اصرار دیگر
مادر بزرگ مهربان من...عزیزم
من می روم ..بدرود تا دیدار دیگر...
داد از جدایی
که هرچه آشناست پایان می پذیرد
مهمان خانه ام نیست
دل می رود زدستم صاحبدلان خدارا
بیمار این سالهای خاطره هایم کو؟
پراز بغضم
دلم افتاده است دست بی کسی ها
زیر پایم خالی شده است یک باره
اولین اشک ها را من ریختم
با اخرین امید
با آخرین حلقه نسل های پیش از من
به دامادی ام نرسید
آرزویم برگ بیدی بود آن را باد برد
باورم نمی شود
برداشتمش
در تابوت گذاشتمش اما
هنوز نگاه دختری سه ساله روبرویم است
که بسکویت خریده برایش
دلم دیوانه مادر بزرگ است
حافظه اش پراز حافظ بود
خاطره اش پراز قران
هنوز می خواند:
"اذا جاء نصر اله والفتح"
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
او بود که معرفی ام کرد به شعر
او بود که شصت سال زندگی مان را رقم زد
تا ده سال بیماری اش را به امید بنشینیم
ثانیه ها سوختند
تا وداع آخر
جانان من سفرکرد
من مهربان ندارم نامهربان من کو؟
آخ تا قیامت
او خوب شده است
این منم که مریض شده ام
دلم بار نمی دهد که به خانه برگردم
هفتاد و هفت سال پای سفره قران نشست
دلم گرفته
خیلی دلم گرفته
باشد که باز بینم دیدار آشنارا
.
.
.
یک عمر به بهبودی خود ایمان داشت
خالی نشد از امید تا که جان داشت
هرجا که نشست سوره انسان خواند
وابستگی شدید به قران داشت
.
.
.
آیینه افتخار تو قران است
مهمان سر مزار تو قران است
دنیای تو آیه آیه قرانی بود
هرجا بروی کنار تو قران است
.
.
.
تو داری می روی داد از جدایی
نشد جان من آزاد از جدایی
کجا باید به دنبال بگردم؟
دلم تنگ است فریاد از جدایی
.
.
.
گلی اما به خارت می سپارم
به امید بهارت می سپارم
تمام روزگارم سوخت دادا
به دست روزگارت می سپارم
تنها مانده ام
استاد رابردند
جا مانده ام
دراین نفس های مشتاق و مهجور و بی قرار
وداع وداع اخرست
بهبهان آصف عهد خویش را ازدست داد من نی داوودم را
بخوان
تورا به خدا بخوان
بیدمجنون تورا به خدا بخوان
" برگشتن از لار.....به امید خدا می رم خونه ی یار"
اوارگی و کوه و بیابانم ارزوست
سردم است
من دراین آغاز فصل گرما سردم است
اما
بیایید نگذاریم گرمای دلمان بیرون برود
که صدای تقی اصفی می اید
" مح شفی ره و ....."
یک عمر دوید تا سرکوی خدا
آورد برای ما همه بوی خدا
این رود جدا مانده به دریا پیوست
برگشت تقی آصفی سوی خدا
.
.
خدا مح شفی رفت یادش بخیر
وبی معرفی رفت یادش بخیر
متاسفم که بگویم... .ولی
تقی آصفی رفت یادش بخیر
.
.
به دنبال تو بس که سرگشته ام
همه بهبهان دربدر گشته ام
شده حال و روزم تقی اصفی
من از پیش خاک تو برگشته ام
.
.
هنوزم هنوزم تقی اصفی است
بساز و بسوزم تقی اصفی است
من و شعرم وغربت و بهبهان
همه حال و روزم تقی آصفی است
آخرین پنج شنبه فروردین است
یادت بماند
چیزی نمانده است به تولد بید مجنون
نیستی که ببینی
اسمان ابری است
باد می آید
اما باران بهار...
امروز
چهارمین ستون شعر بهبهانی فرو ریخت
روان شاد
زنده یاد
استاد تقی آصفی
دلم گرفته
خیلی دلم گرفته
به تولدت نرسیدی
بید مجنون خدا نگهدارت
شب امد و پرده روی ایام گرفت
چیزی که نباید می شد انجام گرفت
بعد از یک عمر زحمت و تنهایی
امروز تقی آصفی ارام گرفت
کریا کوش؟ شعر کلگهی کو؟
کتاب موندگار مح شفی کو؟
ته شهر بهبهو سی خوی کسی بی
خداوندا تقی اصفی کو؟
سوگند می دهم غزل پاره پاره را
از من نگیر فرصت عمری دوباره را
" نه" پاسخ طبیعی ذات کریم نیست
این بارهم بلند بگو حرف " آره " را
شب بو به دشت آمده باران از آسمان
اغاز کرده اند فروش بهاره را
شد بیست و هشت سالم و من مشتری هنوز
تمدید کن دو بهمن دیگر اجاره را
از دور روی نقشه خود دید می زنم
آثار ناشناخته ی چند قاره را
پس لااقل خودت برسانش به دست من
دستم نمی رسد که بگیرم ستاره را
(1)
زمسسو ره و نمدی رنگ بارو
بهارن دی و مه دلتنگ بارو
خدا امسال بخت مه نه سوزی
دلم خشکی و مونده لنگ بارو
(2)
کسونی که نظرشو ا خدا بو
نومبو دس و دلهاشو جدا بو
بهار روزگارو می و میشو
بهار باید میون ما دو تا بو
(3)
ته سرما ی چاره چار بهبهونی
ته گرمای خاره خار بهبهونی
بهوری بو همیشه حال و روزت
مباری بو بهار بهبهونی
(4)
سر سالن و دل نی ته دلامو
نه سید هه و نه حوجی ولامو
بهی تا قدر یک دو بدونیم
که یه روزی اجل میکو جدامو
(5)
خدا بارو بباره ته ای شهره
خروبی پاک وبو ا ری ای شهره
تموم بهبه ونیا شو خش بو
خدا سال خشی بو سی ای شهره
(6)
شو و رو ز خدا غیرا سهی نی
محبت دیگه قد ده شهی نی
چه گن نمدیتیه جون دلم ره
خدا میدو که بی تم زنده هی نی
(7)
دعام کرده دعوی بسیار سی تو
براورده وبو هرچی که می تو
بهار جونی جونی تو مباری
خدا یه سال خیری بو ته ری تو
(8)
هروم دعا کرده که امرو بگره
هرچی گل ناز و نرگسن جو بگره
اورا رفتن یکی یکی چله ورس
یعنی ومبو دوارته بارو بگره
من دربدر هنوز به دنبال حال نو
شبها.... و دوستان همه بیدار تا سحر
من.... غرق در تلاطم خواب و خیال نو
هر پاسخی که خاطر من پشت سر گذاشت
آمد به پیشوازدلم یک سوال نو
پایان ماه صحنه تاریک آسمان
آغاز ماه رویت روی هلال نو
باید به فکر نان و لحاف شبانه بود
از من گذشت غصه کسب مدال نو
تکراری است شیوه ی تدریس زندگی
تازه کنیم مسئله را با مثال نو
فردا که سرد شد تب نوروز باستان
ماییم و روز تازه و جنگ و جدال نو
اینقدر گپ زدیم ولی ناتمام ماند
صحبت درابتدای شروع کلام ماند
آن دست ها که من به تو دادم جداشدند
آن حرف ها که من به تو گفتم کدام ماند؟
عمرم گذشت در هوس سیب سرخ تو
گفتم حلال می شود اما حرام ماند
تقدیر من کشید به زندان در سکوت
جز مشت خاطرات چه چیزی برام ماند؟
اهرام مصر را دو سه تا برده ساختند
اما به نام حضرت عالی مقام ماند
ما عمر جاودانه نکردیم و پرزدیم
دنیا برای خضر علیه السلام ماند
هر روز یک عزای جدید است در دلم
دلشوره های ترس و امید است در دلم
هم تند و تیز می زند و شور می زند
سیر است و سرکه است و اسید است در دلم
"بی بی" به خوابم آمده امشب نشسته است
تکرار" قصه های مجید" است در دلم
گاهی عقب می افتم و گاهی جلوی خویش
دعوا سر قدیم و جدید است در دلم
باز این چه شورش است که هرلحظه کربلاست
"طوفان وازه ها"ی "حمید" است در دلم
با خاطرات جنگ به سر می برم هنوز
شهر هزار و چند شهید است در دلم
تا باد شخص عاشق من نا امید باد
عشق وامید خیر ندیده است در دلم
ادم نه به خدا که به شیطان پناه برد
دیگر نمی شود که به انسان پناه برد
در شهر جز خشونت و زشتی نمانده است
حق داشت مولوی که به عرفان پناه برد
جاماند زیر ضربه شمشیرها کمیت
دعبل به کوهها و بیابان پناه برد
از دست نثرهای بداخلاق ای هوار
باید به باب های" گلستان" پناه برد
یوسف که زندگیش به میل خودش نبود
مجبور شد به گوشه زندان پناه برد
صد یاد برسعادت آنانکه کافرند
آخر نمی شود به مسلمان پناه برد
باید به درد و شکوه و خلوت پناه داد
باید به ساز و گریه و فنجان پناه برد
بیقرارم امروز
بوی شب بوی شهر بهبهان میدهد دلم
خاطره ها پر می زنند این حوالی
ومن
پریشانم هنوز
اشک هایم را جاگذاشته ام در امیدیه
کودکی ام مسموم شده است
ولی
بوی شب بوی شهر بهبهان می دهد دلم
28 دی است
باران ببارد یانه
نفس من گرم است به یاد اسماعیل
قلبم را بیاورید
دقایقی زنده است هنوز
به یاد فرمانده لشکر 9 بدر سردار اسماعیل دقایقی
ما تشنه حرف های اسماعیلیم
جامانده کربلای اسماعیلیم
او بیست و دو سال است سفر کرده و ما
عمری است که مبتلای اسماعیلیم
.
گلخانه من همیشه اسماعیل است
ساقه یعقوب و ریشه اسماعیل است
هر وقت دلم گرفته می اندیشم
باران به پشت شیشه اسماعیل است
.
ایام بلاست کاشکی برگردد
جایش سر ماست کاشکی برگردد
جان و دل کربلای پنج آماده است
سردار کجاست ؟ کاشکی برگردد
.
عشق از دلمان پرید بی هوش شدیم
چه وقت کجا چگونه خاموش شدیم؟
رفتید ولی بوی شما باقی ماند
این ما بودیم که فراموش شدیم
.
.
یک عمر پیش چشم من و من ندیدمت
از خاطرات دور و بری ها شنیدمت
وقتی که"چشم دار" شدم بعد سالها
والاتر از تمامی آفاق دیدمت
با اینکه هیچ نقشه قبلی نداشتم
در قاب لحظه های خودم آفریدمت
گفتند روزگار شهیدان گذشته است
طالب شدم معامله کردم خریدمت
در نام بهبهان من از تو نشان نبود
برنبش کوچه های دل خود کشیدمت
یک عمر سخت در پی سرمشق بوده ام
راضی شدم به لطف خدا برگزیدمت
یاد بادا نخل های سوخته
تقدیم به
شیمیایی های جاده شهید صفوی
چه مانده ها
چه فراخوانده ها
تقدیم به
اسماعیل قربانی گازهای خردل
عنایت اله ناصری
شاهد امروز
شهید فردا
که ریه هایش رفت و امد دارد هنوز با هوای شهر
.
جبهه دارد بوی شهر بهبهان
لانه کرده روی شهر بهبهان
بوی جنگ و شیمیایی می دهد
نرگس و شب بوی شهر بهبهان
.
دست و پای بهبهان آتش گرفت
جای جای بهبهان آتش گرفت
جاده های شیمیایی شعله زد
کربلای بهبهان آتش گرفت
.
پیش از اینها خدایی بوده ایم
لحظه لحظه کربلایی بوده ایم
قصه دیروز یا امروز نیست
ما همیشه شیمیایی بوده ایم
.
از دل من ناله می روید هنوز
خون درون چاله می روید هنوز
ریشه نسل شهیدان زنده است
پای زاگرس لاله می روید هنوز
.
هرچه نرگس ناگهانی سوختند
هرچه شب بو در جوانی سوختند
شیمیایی قصه اش این بود که
یاس های بهبهانی را سوختند
.
مرگ آمد طرح عیاشی کشید
گل شبیه یک گل کاشی کشید
خواست به مردم بگوید عشق چیست
روی اندام تو نقاشی کشید
.
گپ بزن اینجا بمان محبوب باش
یوسفمان رفت تو یعقوب باش
صبر یک ارثیه پیغمبری است
نوح شو الیاس شو ایوب باش
.
ما خدا داریم و او خود عالم است
زندگی بعد از تو خیلی ظالم است
شهر ها بیماری قلبی گرفت
خوش به حال تو که قلبت سالم است
.
در میان دود می بینم تورا
دشمن نمرود می بینم تورا
درد داری داغ داری عطرهم
من شبیه عود می بینم تورا
بخدا حق داشتند ملائکه
روز ازل
ادمی بسیار ظالم است و بسیار جاهل
وسکوت
حرف اخر نیست
.
.
.
صحنه جنگ پابه پا شده است
جنگ ایمان و ادعا شده است
خولی و شمر و حرمله جمع اند
غزه امروز کربلا شده است
.
حق خوری حق کشی گناه شماست
صلح با دوستی نه راه شماست
گورتان را به دست خود بکنید
غزه گودال قتلگاه شماست
.
ظلم برهر بنی بشر جرم است
بندگی پیش اهل شر جرم است
قلب ها دست ها زبان ها داد
هرسکوتی شریک در جرم است
.
اب و آذوقه نیست در غزه
سخت باید گریست برغزه
گرگ های درنده امده اند
دور آدم کشی است درغزه
.
کفر و دین بیقرار می جنگد
یاعلی ذوالفقار می جنگد
جنگ بدر است و خندق است و حنین
غزه با افتخار می جنگد
سلام بر حسین
عصیان گری از اول خلقت شروع شد
ادم که توبه کرد نبوت شروع شد
شیطان قسم به عزت پروردگار خورد
هابیل کشته شد که مصیبت شروع شد
تاریخ این حکایت دنباله دار ما
در خواب غار بود و مصیبت شروع شد
جای امام را به خلیفه سپرده اند
مولا علی نماز جماعت شروع شد
قرعه فقط به نام امام زمان نبود
بعد از غدیر دوره غیبت شروع شد
قربانی خلیل که موکول شد به بعد
ان وقت خط سرخ شهادت شروع شد
شیطان هزار چهره عوض کرد تا یزید
با رمز یا حسین امامت شروع شد
نذر عدالت حقیقی
دریاب این لحظه ها را یک لحظه بعد دیر است
باید به مردم بگویی امروز روزغدیر است
تنها امیر شماها یک عمر من بوده ام من
این مرد را می شناسید؟ این مرد حالا امیر است
این مرد قران زنده است این مرد معنای دین است
این مرد عدل حقیقی است این مرد خیر کثیر است
هرچیز دیدم شنیدم او نیز دیده شنیده
این مرد همتا ندارد او واقعا بی نظیر است
من در تمام وجودش جز خیر و خوبی ندیدم
کنج عبادت به گریه وقت شهادت دلیر است
جان علی جان زهرا جان همه اهل بیتم
این کمترین مزد یک عمر رنج بشیر و نذیر است
یک ربع قرن و سکوت است هیهات...مردم ...مبادا...
کی گفته پاداش خوبی شمشیر و شلاق و تیر است؟
دلواپسم ای جماعت فردا دوباره خیانت...
روز از نو و روزی ازنو فردا ببند و بگیر است
انگار می بینم از دور پنجاه سال پس از من
فرزندی از او شهید و فرزند دیگر اسیر است
آمارآدم شدن ها هر لحظه پایین می اید
افزایش ظلم و جور و افزایش مرگ و میر است
در یادهاتان بماند تا اشتباهی نگیرید
هم کربلا هم مدینه هم مکه از این مسیر است
حالا بگو یاعلی و محکم بمان تا همیشه
تاریخ از این ماجراها آنقدر دیده که سیر است
باز انتظار...باز من و..... باز بهبهان
شهر امید و خاطره و راز بهبهان
پرورده است جای خیابان و خط کشی
گل های یاس و اطلسی و ناز بهبهان
هر سال در مسابقه خواب ها ی من
آورده است رتبه ممتاز بهبهان
گشتم ولی صدای دلم" اصفهان" نبود
شعرم "مرتب" است و آواز بهبهان
معلوم نیست نقطه پایان من هنوز
معلوم هست نقطه آغاز- بهبهان -
این غربت همیشگی ما و حافظ است
مثل هم اند غربت شیراز- بهبهان
.
داری به انتهای خط جاده می رسی
بیدار شو مسافر اهواز- بهبهان
من هم با این بیت ها
رگ های کویر چاک شد از گرما
دعوا سر اب و خاک شد از گرما
تو هرچه سریع تر خودت را برسان
باران دل من هلاک شد از گرما
.
.
هر شب همه دعای من باران است
گرما زده ام دوای من باران است
یک عمر هزینه کرده ام در دل خویش
سرمایه چشم های من باران است
.
.
کی می آیی دوباره یاری بکنی؟
یک طوفان بزرگ جاری بکنی
انگار کسی به فکر گندم ها نیست
باران... باران.. مگر تو کاری بکنی
.
.
.
در تنگ غروب منتظر خواهم ماند
حالا بد و خوب منتظر خواهم ماند
تا بارش بادهای بارن اور
برخاک جنوب منتظر خواهم ماند
.
.
.
هم خوانی باد با درختان زیباست
رقصیدن آب در خیابان زیباست
بنشین و سکوت کن که فیضی ببری
موسیقی خنده های باران زیباست
.
.
.
عاصی شده ام خانه ما دلگیر است
تقصیر زمین نیست هوا دلگیر است
رزق دل ما از اسمان می اید
باران که نباشد همه جا دلگیر است
پنجمین یاد روز یاس رازقی است
24 بی مهر
گلی را گرفت از من که یادش بخیر
مادربزرگ
مادربزرگ مهربانم
مزه نان و پنیر و سبزی ات را می چشم هنوز
دل هال
و بعد از ظهرهای تلخ بی لبخند های تو
چقدر دوست داشت بوته رازقی باغچه مان را
حالا
به یادت
یک شاخه یاس رازقی
تقدیم به تو
پزمرده شده است عاشقی کم دارد
گرمای لطیف مشرقی کم دارد
این باغچه هرچه باطراوت باشد
یک شاخه یاس رازقی کم دارد
مغرب خشکید مشرقی مانده فقط
آیینه صاف و صادقی مانده فقط
گرما آمد...تمام گلها رفتند
یک شاخه یاس رازقی مانده فقط
یک باغچه نور مشرقی خشکیده
روحیه گرم عاشقی خشکیده
عمری است نشسته ام کنارش اما
این شاخه یاس رازقی خشکیده
شادی عشق و امید را می خواهم
هم کهنه و هم جدید را می خواهم
هرقدر گل است در زمین مال شما
من رازقی سفید را می خواهم
آخر این نیست آری آخر آن نی ست
دست باران دست خدا برآن نیست
صدحیف از این باغچه ما صد حیف
یک شاخه یاس رازقی درآن نیست
شهریور گرم مشرقی یادت هست
دور هم و جمع عاشقی یادت هست
شب های حیاط بود و ما بودیم و
یک شاخه یاس رازقی یادت هست
صد حیف زمین خسته خوابیده هنوز
پاییز بلند را نفهمیده هنوز
صد شاخه زینتی به جشن آمد و رفت
یک شاخه رازقی نروییده هنوز
دور از همه با ستاره هامان تنها
یک شب برسد به هم صدامان تنها
هرچند محال است دلم می خواهد
من باشم و رازقی دوتامان تنها
اولین مشق
اولین معلم
اولین زنگ انشا
اولین روز مدرسه
دلم می خواهد
خاطره و جاذبه اولین ها در ذهن و ذائقه ام بماند همیشه
کهنه نشود
.
.
گلستان بر سر لب بود یک روز
فلک طفلی مودب بود یک روز
بشر با نام قرآن می شد آغاز
خدا ملای مکتب بود یک روز
.
.
غم نان و دل بابا چه رنگ است؟
همه زیبا ولی زیبا چه رنگ است؟
کلاس و زنگ نقاشی و نمره
نفهمیدیم که دنیا چه رنگ است
.
.
دقایق جمع شد منها نکردیم
جواب خویش را پیدا نکردیم
حساب جمع و منهامان غلط بود
حساب زندگی مان را نکردیم
.
.
امین معتاد شد اکرم ورافتاد
شکوه و شوکت آدم ورافتاد
زمانی مشق ها صد آفرین داشت
تب تشویق کردن هم ور افتاد
.
.
دلم مایوس شد منحل شدم باز
دراین جمع پریشان حل شدم باز
کلاس درس را تعطیل کردند
معلم رفت من تنبل شدم باز
.
.
بدی ها کم نشد ای داد و بیداد
و بهتر هم نشد ای داد و بیداد
دل هرچه معلم خون شد اما
بشر آدم نشد ای داد و بیداد
.
.
بجز ایام تحصیلی ندارد
ندارد لطف اگر سیلی ندارد
اگر چه جمعه تعطیل است اما
محصل روز تعطیلی ندارد
.
.
نه جان و دل نه عقل و هوش دارد
لب روشن سر خاموش دارد
گریزان است از مشق و معلم
بشر یک طبع بازیگوش دارد
یک بار دیگر
مرگ خویش را بخوانیم
تا زندگی را قدر بدانیم
علی الخصوص
در این شبهای قدر
به احترام دلهای طوفانی تان
به احترام چشم های بارانی تان
به احترام نگاههای نورانی تان
" من نیستم" من
ارزانی تان
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید ومن نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می شود
کاری آز من بلکه بر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های ما
بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم
خواب و بیداری خدایا بازهم در می زنند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روز رهگذر می اید و من نیستم
هرچه من می آمدم تا نبش کوچه او نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
که....
از خاطرات مانده سوالم کن
اشفته ام نگاه به حالم کن
نخواستم مزاحم تو باشم
من می روم عزیز حلالم کن
درست می گویی شکل آدمک شده ام
زمین مرده تنم را نمی کشد در خویش
اسیر جاذبه ی گردش فلک شده ام
دلم شکست و نشد مثل روز اول صاف
دچار سکته قلبی دچار شک شده ام
"سفر بخیر" بگو صبح می روم باباد
رفیق نیمه شب هرچه قاصدک شده ام
دلم چقدر شده باز و بسته این مدت
شبیه دایره توی مردمک شده ام
مرا کنار غزل های انبیا ببرید
چقدر عاشق صحرا و نی لبک شده ام
زمانه مشت به من زد گذشت و یادم رفت
دوباره محتاج سیلی و کتک شده ام
بگو تمام نویسنده ها قلم بزنند
که با مجله قلب تو مشترک شده ام
خبر را شنیده ای؟
مرگ پشت خط است
حاجی که رفت
گفته بودم برویم زنده ها را قدر بدانیم
گفته بودم سید که حالش خوب شد می روم ببینمش
زود دیر می شود همیشه
اجل وقت شناس تر است از برنامه من
اس ام اس زده بود همان چهارشنبه صبح
عزیزم صادق
که مستانه یک را رخت روشن بپوشانم
شاید باز شد دل او هم
جهان خونریز بنیاد است هشدار"
سر سال از محرم آفریدند"
هجرتی دیگر
عبرتی دیگر
خدا راضی شد از طنزپرداز ایینی سرا فولکلوریست بهبهانی
تا بردش
سید محمد سید
پدیده ای تکرار نشدنی
سفر بخیر
.
.
.
یک عمر به شعر بهبهانی جان داد
ابری شد و رعد و برق زد باران داد
نقطه سرخط خدانگهدار امضا
سید به کتاب زندگی پایان داد
.
.
.
شب ها ظلمات بی چراغی شده است
گل می کارد ببین چه باغی شده است!
پشت سرهم به زور جان می گیرد
امسال اجل چقدر یاغی شده است!
.
.
.
تشنه و گرسنه آمد و حال گرفت
یک گوشه سوای جار و جنجال گرفت
زخمی شده بود البته بهتر شد
امروز کبوتر دلم بال گرفت
.
.
.
ماندیم و نگاه به نگاهش نرسید
فرصت به تمام روی ماهش نرسید
شهریور وانیامده زود آمد
مرداد به انتهای راهش نرسید
این مذهب صاحب الزمان است
انگار دوباره بی قرارم
امشب شب صاحب الزمان است
.
.
.
عمری است مانده ایم به امید دیدنت
کی می رسد ندای به ارجان رسیدنت؟
باران آرمانی صحرای انتظار
کی می رسم به لحظه نم نم چکیدنت؟
یک عمر من شنیده ام اما ندیده ام
فرق است بین دیدن تو تا شنیدنت
دسته به دسته نرگس شهلا خریده ام
بگذر ازین محله به وقت وزیدنت
قلب بزرگ عالم هستی تو می دهی
اب حیات رابه زمین با تپیدنت
در چشم ها نشان صداقت نمانده بود
بیهوده نیست از همه مردم بریدمنت
امر امام یازدهم روی چشم ما
حسن سلیقه داشت سر بر گزیدنت
با سبک دست های علی مو نمی زند
شمشیر ذوالقفقارعدالت کشیدنت
امشب چراغ ها همه بالا نشسته اند
چشم انتظار ثانیه های دمیدنت
روزی هزار بار خدایا تو را سپاس
روزی هزار شکر به این آفریدنت
خاک قدم هایت
دران روز که می رسی به چند فرسخی
شاید
من هستم
شاید
روزی آخر یک نفر می اید و من نیستم
ولی
برخاکم که بگذری
قدمت را خواهم بوسید
.
.
.
بی تو تنهایی عذابم می دهد
عشق و شیدایی عذابم می دهد
قطره ای هستم و تنها قطره ای
روح دریایی عذابم می دهد
من فقط معلولم و یک جا نشین
علت غایی عذابم می دهد
گل ندیده عاشق یک گل شدم
آه....زیبایی عذابم می دهد
کوربودن نیز گاهی نعمت است
حس بینایی عذابم می دهد
کاش می شد مثل کودک خواب رفت
حیف...لالایی عذابم می دهد
بس که دستم رفت زیر چرخ ها
دست بالایی عذابم می دهد
باز می گویند باید صبر کرد
این شکیبایی عدابم می دهد
کارو بارم هرچه باشد روبه راه
تو نمی آیی...عذابم می دهد
عادتی شده است
بین من ورفیق شاعر شب های جمعه
یوسف ابوعلی نزاد
بخیر باد یاد پنج شنبه های انجمن و فردای پارک شهر
نمونه ای از آنها :
یوسف:
کجایی دلبر شیرین طناز؟
به تهران یا به شیراز یا به اهواز؟
من:
چند روز است بنده بیمارم
می رسم خدمتت همین روزا !
یوسف:
بمیرم و نبینم درد یاران
خدایا خوب وبو میثم هم امشو
.
.
یوسف:
سلام شاعر شعر و شعور و یکرنگی
چه میکنی که دگرباره ام نمی زنگی؟
من:
تمام وقت مرا مشکلات پرکرده
نمانده یک دووجب جا برای دلتنگی
از اقتصاد ندیدیم خیر جز دوری
کجاست لحظه دیدار و کار فرهنگی؟
یوسف:
کار فرهنگی ما ارنک ارشاد وبی
شعر و معر و همه چی طعمه بیداد وبی
میثم ا غصه .....شسه دم سر دردی
سیل ای باده هلم نیمده کهباد وبی
.
.
یوسف:
سلام خوب صمیمی سلام شاعر باران
همان مزاحم دیرین منم مسافر باران
من:
یادم نیست
.
.
یوسف:
دراین زمانه که جز دوستان پناهی نیست
خدا زیاد کند میثم امانی را
من:
دلم دوباره گرفته دوباره منزوی است
دوای من غزل یوسف ابوعلی است
یوسف:
جر لطف دوستان نبود چاره ای مرا
آن هم فدای خاک کف پای دوستان
.
.
یوسف:
دلتنگ با تو بودنم ای نازنین رفیق
امشب به داد این دل وامانده می رسی؟
من:
عزیز من که تو باشی بدان گرفتارم
وگرنه حسرت دیدار با تو را دارم
.
.
یوسف:
مغموم و پریشان و روانی شده ام باز
دلتنگ غزل های امانی شده ام باز
ای کاش که میثم بکند یادکی از ما
مشتاق دوبیت خودمانی شده ام باز
من:
من ارزومند قلب شادتان هستم
زیاده مدیون اعتمادتان هستم
اگر چه سخت گرفته است بی شما دل من
خدا گواه همیشه بیادتان هستم
شب می شود صدای ابا الفضل می رسد
کی دست من به پای ابا الفضل می رسد؟
در شهر هرچه صحن و سرا بوده رفته ام
کی نوبت سرای ابا الفضل می رسد؟
از دارها ندای انا الحق رسیده است
از قلب من ندای ابا الفضل می رسد
بسیار گفته اند که باب الحوائج است
چه هدیه ها برای ابا الفضل می رسد
آماده باش جای مرا پهن کن سریع
بیمار بینوای ابا الفضل می رسد
در کربلا قدم به قدم جای پای اوست
لب های من به جای ابا الفضل می رسد؟
شور و هراس و ولوله افتاده روی سطر
دارد به ماجرای ابا الفضل می رسد
یک سیل اشک و خاطره را جمع کرده ام
روزی به شانه های ابا الفضل می رسد
سردار التماس دعا من شنیده ام
خیرات با دعای ابا الفضل می رسد
رویم به مرز های عراق است السلام
پیغام آشنای ابا الفضل می رسد.
وچند بیتی نا تمام
.
ما مشق خود را نوشتیم با آب بابا ابالفضل
یا خط سرخ شهادت یا آب بابا ابا الفضل
ما تشنگی را چشیدیم صحرا به صحرا دویدیم
چیری نمانده است دیگر تا آب بابا ابا الفضل
" م " مثل مرگ است امروز " ر " رستگاری است فردا
"ش" شمر و شمشیر وآتش " آ" آب بابا ابالفضل
کاروان راهی است از هر سو به سوی کربلا
"بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا"
کاشکی از خانه ما تا حرم راهی نبود
کاشکی در باز می شد روبروی کربلا
بیقرارم کرده.....می دانی ؟...گلی گم کرده ام
می دوم عمری است من در جستجوی کربلا
آسمان آرام حرکت کن...زمین قدری بایست
بلکه قسمت شد ببوسم ماه روی کربلا
"تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده"
تا بشویم دست و رو در آب جوی کربلا
خشک شد برگ زبانم بس که گفتم آب...آب...
ای که معروفی همه جا به عموی کربلا
اب آنجا معنی و مفهوم دیگر می دهد
اهل یک دنیا نمازم با وضوی کربلا
هر محرم گریه کردم زنده باشم سال بعد
"در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"
هر که آمد حسرتی در سینه اش جامانده بود
جان من...آقا ...چه سری هست توی کربلا؟
یادتان مانده شهیدان چه قراری داشتند؟
آدرس دیدارشان این بود : کوی کربلا