بچه که بودم ورد زبانم بود
و حالا" اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردد مهرش از جانم فراموش"
چه لذیذ مزه نان وپنیر وسبزی اش را حس می کنم
حس می کنم هنوز هم.....
چه غریب بوی "مینارش" راکه می بست
دراتاق مانده است
حیف نیست جارو بزنند این همه خاطره هارا....
هنوز هم با من است
درخاطره ها درخواب
دور و برم هنوز صدا می زند که هست
مهر مادری هیچ گاه نمی میرد
دلم تنگ شده است
چقدر دلم تنگ شده است
حتی برای لحظه ای که دوباره ببینمش
دوباره برگردم به شهر
سلامم را جواب بدهد یک بار دیگر
چقدر غافلم کرده است زندگی
که دو سال گذشت
دریغ از بازگشت ثانیه ها....!
دو سال پیش .....۲۴ مهر ماه
" وقتی به من گفتند من باور نکردم"
و هنوز اندو هی ژرف از درون می کشدم
تراژدی است اتفاق افتاده است
مادر بزرگ یادت بخیر
کلبه کسی که دوستش می داشتی
۲۴ مهر را سیاه می بندد
" برای خاطره هایی که زود می میرند"

