دلبسته وبیقرار ماندن تا کی؟
درحسرت وانتظار ماندن تا کی؟
پاییز ندیدن تو خشکاند مرا
در آرزوی بهار ماندن تا کی؟
ساعت : صفر اینجا بهبهان است صدای قلب عاشق من
درحسرت وانتظار ماندن تا کی؟
پاییز ندیدن تو خشکاند مرا
در آرزوی بهار ماندن تا کی؟
- بخدا هفت ساله که بودم ـ
صبحانه ام شده بود" بابا آب داد بابا نان داد" مشق هایم ساده
وظهرکه برمی گشتم خط زمینه مستقیم بود
آمدم که راه بلد شوم از راه بیراه شدم
حالا نه بابا نان می دهد ونه آب بوی پاکی
دارد شب می شود
به دست هایم نگاه می کنم
جان نگرفته اند هنوز
مشق هایم را ننوشته ام!
ازتوی چهار ضلعی دنیا همان دنیاست
ماندن ورفتن فرقی نمی کند
منتظر تو نمی ماند زندگی دست تکان می دهد
نمی بینی که همه چیز دور و برت می گذرند
***
پنجره می ایستد
پیاده می شوی!