دادا سلام........
خوب و خوشی یا نه؟.........امروز روز توست.
امروز می شود سه سال
از بیست و جهار مهرماه 1382
که رفته ای...
حال همه خوب است
تنها...فقط...صدای تو خالی است بین ما
گرمای دست های تو خالی است بین ما
.................جای تو خالی است بین ما
دادا گذشت......
این سومین خزان جدایی است بعد تو
باور نکردنی است شتاب دقیقه ها
یعنی سه سال است واقعا؟
ای وای...خط فاصله مان بیشتر شده است
هی دور می شویم.......
هی دور می شوی........
دادا عزیز تر شده ای حالا....
امروز روز
آمده ام بین خاطرات
دنبال خنده هات .......بگردم
دنبال لقمه های نان و پنیر و سبزی
یادت بخیر.......
یاد تو اینجا هست
بوی تو مانده است......توی هال
اما دریغ......
اما دریغ و درد.......
پایان پذیرفته است فصل آشنایی
آه از جدایی
دادا خداحافظ.......
بیست و جهار مهرماه 1385 است
این کلبه شعر را در سومین غروب مادر بزرگم
که خاتون مهربانی بود
سیاه بسته.....
به سوگ می نشینم
برای آینه ها...خوب ها....قدیمی ها
که عاشقند و با این وجود می میرند
برای مردم پاییز ......اشک می ریزم
که زیر سیلی عصر کبود می میرند
این مثنوی سه ساله
به مادرم مادر بزرگی دیگر
به دایی که نوشته بود :
"راستی مادر...ترکیب شبانگاه مهتاب زیباست؟"
پاییز توی خانه زیبا بود تا دیروز
مادر بزرگ خوبم اینجا بود تا دیروز
دیروز بود انگار انگاری به من می گفت
از هر دری که پیش میآ مد سخن می گفت
دیروز اینجا بود مثل روزهای قبل
حال و هوایش هم همان حال و هوای قبل
دیروز سفره آه و تابش پهن بود اینجا
مثل همیشه رختخوابش پهن بود اینجا
دیروز وقتی داشت می خندید در خانه
عطر صدایش باز می پیچید در خانه
دیروز هم شاید دوباره خانه را می چید
اول بساط خوردن صبحانه را می چید
دیروز بود اما خودش شاید نمی دانست!
هنگام مرگش زود می آید نمی دانست
دیرزو از اینجا رفته و انگار یک سالی است
امروز جایش از همیشه بیشتر خالی است
* * *
حس می کنم تلفن دوباره زنگ خواهد زد
در گوش خواب آلوده ام آهنگ خواهد زد
شاید کسی باشد که خیلی دوستش دارم
گوشی عذابم می دهد باید برش دارم
امروز هم شاید تو باشی پشت گوشی باز
گپ می زنی از زحمت خانه بدوشی باز
از پشت تلفن باز می گویی که تنهایم
تا من بگویم صبر کن بگذار می آیم
حس می کنم در چشم من پرواز خواهی کرد
در می زنند انگار دررا باز خواهی کرد
شاید صدای توست که غمگین می آید
شاید تویی از پله ها پایین می آید
شاید تویی اینجا که از من آب می خواهد
خوابش نبرده است وقرص خواب می خواهد
شاید تویی دور وبر من شروه می خوانی
یادت بماند می روی پیشم نمی مانی!
* * *
جز آه وحسرت هیچ در من نیست بعد از تو
در خانه دیگر جای ماندن نیست بعد از تو
بعدازتو تنهایی تحمل ناپذیر است
مردن چه زود و زندگی کردن چه دیر است!
بعدازتو دیگر بوی مهر از خانه رفته است
یک شمع کامل سوخته پروانه رفته است
بعدازتو خانه نیز زندان است انگار
عطر حضورت توی ایوان است انگار
دیگر من از دست خودم هم می گریزم
ازخانه از تنهایی از غم می گریزم
طاقت ندارم بی تو بودن را ببینم
داغ تورا داغ نبودن را ببینم
دنیای ماندن سخت تاریک است بعدازتو
حتی به من هم مرگ نزدیک است بعدازتو
حالا چه می شد چند روزی نیز می ماندی؟
فصل بهار من دراین پاییز می ماندی
رفتی وجان خسته ات را پاک بردی
یک عمر خوبی را به زیر خاک بردی
تا من به بالینت رسیدم رفته بودی
گشتم به دنبالت و دیدم رفته بودی
حسرت بدل ماندم جوابت را ببینم
گفتم بخوابم بلکه خوابت را ببینم
باور بکن یک روز بی تو سر نکردم
وقتی به من گفتند من باور نکردم
* * *
حالا که دیگر نیستی جای تو سبز است
من زرد خواهم شد و رویای تو سبز است
صبح نخستین روزهای بی تو از فردا
آغاز خواهد شد صفای بی تو از فردا
فردا دوباره آب کتری باز هم جوش است
تلفن صدای تو نخواهد داد
.......خاموش است

