+ نوشته شده در 85/11/14ساعت 7  توسط میثم امانی
|
من ميثم اماني فصل اول كتاب زندگي ام كه گشوده شد متولد شدم در زمستان/ بيست و پنج روز گذشته از بهمن/ خورشيد هزار و سيصد و پنجاه و نه بار تكرار شده بود/ كودكي ام در جنوب در بهبهان گره خورد به نوجواني ام در سال هاي جنگ و"هفت سنگ" فراموش نشدني كوچه/ رنج را با چشم ديدم درد را با چشم دل تا دالان هاي تودرتوي انزوا معرفي ام كرد به فلسفه ورزی/ "چشم ها را بايد شست"...چه زيباست! سرمشق سقراط را مي گذارم و مي خوانم : "خودت را بشناس" / مي داني دنبال چه مي گردم؟ ...بهانه اي براي زيستن ..... چشم به راه قرارهاي بعدي ...من ساحل نشين چشم هاي پايان ناپذيرم/ ايل و تبارم به آنهايي مي رسد كه تولدشان را هيچ گاه جشن نگرفته اند....آدمي آرام نخواهد يافت پس تاريخ من نيز تاريخ يك بي قراري ديگرست/ در جست و جوي جوابي عميق بوده ام كه سطر به سطر كتاب ها را پيمودم تا دانشگاه .....1379 بود...كلاس كلاس فلسفه...پاي درس عقل و شفاي بوعلي/ سوداي هزار مسئله در سرم بود تا اتوبوس ها رفتند ...ازقم به تهران ...ومجالي ديگر. پياده كه مي شوم دانشگاه علامه طبا طبا يي است ...كارشناسي ارشد فلسفه / اسم من است درتابلو ...دو سال گذشته است ..زندگی جریان دارد هنوز....نامه پایانی ام را نوشتم که همچنان در بند عشقم ..سالیانی درس خواندم درس می دهم اینک و دغدغه هایم را می برم پای چشم ها و گوش های دانشجو...یک روز رو به استاد امروز رو به کلاس ...من افتخار دانشجوبودن را وانخواهم نهاد تا بمانم همراه با حرفها و درد های نسل خویش...همچنان باید دوید وهنوز هم انگاري كه.....بايد رفت.