تبليغاتX
....من نیستم
ساعت : صفر اینجا بهبهان است صدای قلب عاشق من

مهجور و دل سپرده و لبریز مانده ام

 

با دست بسته....  برسر پالیز مانده ام

 

شرجی رسید...نوبت باران گذشت و رفت

 

من در هوا و حسرت پاییز مانده ام

 

دستم به رازهای طبیعت  نخورده است

 

در حکمت وجود خودم نیز مانده ام

 

کارم شده است ریخت و واریز دود و دم

 

فعلا.....اسیر ریخت و واریز مانده ام

 

از درد شهر...دور خودم پیچ می خورم

 

ای شمس بی قرار به تبریز مانده ام!

 

این روزها عجیب شلوغ است دور شعر

 

بیچاره من که در تب پرهیز مانده ام

 

عمری است می رود...حسنک را ندیده اند

 

با خاطرات مرده ..گلاویز مانده ام

+ نوشته شده در  86/03/01ساعت 13  توسط میثم امانی  |