جنگ بود
"فروغ"ی نمانده بود
که بیست و پنجم بهمن شد
تولدم مبارک نیست!
ساعت : صفر اینجا بهبهان است صدای قلب عاشق من
فریاد لحظه ها نفسم را بریده است
امیدم این یگانه کسم را بریده است
در شهر بسکه آدم افسرده دیده ام
بدجور ریشه ی هوسم را بریده است
این انزوای دائم اندیشه سوز من
پیوندهای هرچه کسم رابریده است
این بار مثل تک به تک بارهای قبل
چاقوی توبه دست قسم را بریده است
دنیا به قدر دانی از اهل معرفت
بالای دار و کاسه ی سم را بریده است
بی جرم و بی حضور خدا درازل خودش
یک عمر حبس در قفسم را بریده است
قیچی گذاشت...قصه ی من تکه تکه شد
بند " به آخرش برسم " را بریده است.