تبليغاتX
....من نیستم

....من نیستم

ساعت : صفر اینجا بهبهان است صدای قلب عاشق من

هر ادمی چنین و چنان مست می شود


چه مرد و زن چه پیروجوان مست می شود


یک جرعه یا دوجرعه و یا جرعه جرعه می


هرکس به قدر وسع و توان مست می شود


ادم که بیقرار...که عاشق....که تشنه است


بایاد و بوی اب روان مست می شود


مستی به سن و سال وبه رسم و رسوم نیست


چه مرد و زن چه پیروجوان  مست می شود


هروقت پای عشق کسی می کشد وسط


عاقل ترین جانوران مست می شود


گاهی به بوی تاک  که درخمره مانده است


گاهی به بوی تاک نشان مست می شود


سعدی  اسیر "رفتن جان از بدن" شده است


حافظ "اسیر عشق جوان"..مست می شود

 

 

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 22  توسط میثم امانی  | 

 به عزیزم

به جواد ماهر

که بیت اول در این غزل

نگرانش کرده بود

 

 

 

خبر رسیده به من  میثم امانی مرد

 

غزلسرای جوانسال بهبهانی مرد

 

به جشن یک صد و ده سال پیری اش نرسید

 

درست در وسط جاده جوانی مرد

 

حقیقت خواب "...من نیستم"  روایت شد

 

زبان دغدغه مرگ و زندگانی مرد

 

هزار برگه نا خوانده داشت در دستش

 

هزار نقشه بی نام  بی نشانی مرد

 

کلاس...فلسفه...دیدار....شعر....دانشگاه

 

چقدر خاطره با مرگ ناگهانی مرد

 

"...که بعضی آدم ها مثل دود می میرند"

 

یکی از آن همه سیگارهای فانی مرد

 

چه لحظه ها که ندیدند استفاده    گریخت

 

چه لحظه ها که ندیدند قدردانی    مرد

 

اگر که بار گران بود  رفت و راحت شد

 

اگر که آیینه مهر و مهربانی مرد

 

.....

 

وشک نکن که سرانجام می رسد روزی

 

که روی صفحه همراه خود بخوانی : مرد

 

کسی که شاید من  ...او...  و هرکسی دیگر

 

موقت اینجا بوده است و جاودانی مرد

 

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 10  توسط میثم امانی  | 

هرشب عاشق می شوی هرروز یادت می رود

 

وعده دیروز را امروز یادت می رود

 

آدم عاجز!  چه می خواهی تو از روی زمین؟

 

نکته های ناب درس آموز یادت می رود

 

از سر اسفند می سوزی برای روز عید

 

ختم فروردین که شد  نوروز یادت می رود

 

زندگی را دوست داری  زندگی جاوید را

 

مرگ های کهنه جانسوز یادت می رود

 

بیقراری می کنی  اما پس از طی مسیر

 

روزهای خسته پرسوز یادت می رود

 

پای صلح و اشتی هر وقت می آید میان

 

جنگ .... این جنگ جهان افروز یادت می رود

 

عبرت از تاریخ و جغرافی نمی گیری چرا؟

 

سرنوشت قوم مال اندوز یادت می رود

 

همزمان با کل عالم     همسفر با لحظه ها

 

روبه فردا می روی  دیروز یادت می رود

 

صبر کن    عاصی نشو    فردا که شد

 

اضطراب خاطر دیروز یادت می رود

 

شعر  اری شعر  اری شعر  آری شعر هم

 

مثل هرچه حکمت مرموز یادت می رود

 

+ نوشته شده در  87/02/16ساعت 15  توسط میثم امانی  | 

X خروج