|
ساعت : صفر اینجا بهبهان است صدای قلب عاشق من
|
یک بار دیگر
مرگ خویش را بخوانیم
تا زندگی را قدر بدانیم
علی الخصوص
در این شبهای قدر
به احترام دلهای طوفانی تان
به احترام چشم های بارانی تان
به احترام نگاههای نورانی تان
" من نیستم" من
ارزانی تان
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید ومن نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می شود
کاری آز من بلکه بر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های ما
بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم
خواب و بیداری خدایا بازهم در می زنند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روز رهگذر می اید و من نیستم
هرچه من می آمدم تا نبش کوچه او نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
که....
از خاطرات مانده سوالم کن
اشفته ام نگاه به حالم کن
نخواستم مزاحم تو باشم
من می روم عزیز حلالم کن
درست می گویی شکل آدمک شده ام
زمین مرده تنم را نمی کشد در خویش
اسیر جاذبه ی گردش فلک شده ام
دلم شکست و نشد مثل روز اول صاف
دچار سکته قلبی دچار شک شده ام
"سفر بخیر" بگو صبح می روم باباد
رفیق نیمه شب هرچه قاصدک شده ام
دلم چقدر شده باز و بسته این مدت
شبیه دایره توی مردمک شده ام
مرا کنار غزل های انبیا ببرید
چقدر عاشق صحرا و نی لبک شده ام
زمانه مشت به من زد گذشت و یادم رفت
دوباره محتاج سیلی و کتک شده ام
بگو تمام نویسنده ها قلم بزنند
که با مجله قلب تو مشترک شده ام