تبليغاتX
....من نیستم

....من نیستم

ساعت : صفر اینجا بهبهان است صدای قلب عاشق من

تنها مانده ام

استاد رابردند

جا مانده ام

دراین نفس های مشتاق و مهجور و بی قرار

وداع   وداع اخرست

بهبهان  آصف عهد خویش را ازدست داد   من  نی داوودم را

بخوان

تورا به خدا بخوان

بیدمجنون  تورا به خدا بخوان

" برگشتن از لار.....به امید خدا می رم خونه ی یار"

اوارگی و کوه و بیابانم ارزوست

سردم است

 من دراین آغاز فصل گرما سردم است

اما

بیایید نگذاریم گرمای دلمان بیرون برود

که صدای تقی اصفی می اید

" مح شفی ره و ....."

 

یک عمر دوید تا سرکوی خدا

آورد برای ما همه بوی خدا

این رود جدا مانده به دریا پیوست

برگشت تقی آصفی سوی خدا

.

.

خدا  مح شفی رفت  یادش بخیر

وبی معرفی رفت   یادش بخیر

متاسفم که بگویم... .ولی

تقی آصفی رفت   یادش بخیر

.

.

به دنبال تو بس که  سرگشته ام

همه بهبهان  دربدر گشته ام

شده حال و روزم  تقی اصفی

من از پیش خاک تو برگشته ام

.

.

هنوزم  هنوزم   تقی اصفی است

بساز و بسوزم  تقی اصفی است

من و شعرم وغربت و بهبهان

همه حال و روزم   تقی آصفی است

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت 18  توسط میثم امانی  | 

آخرین پنج شنبه فروردین است

یادت بماند

چیزی نمانده است به تولد بید مجنون

نیستی که ببینی

اسمان ابری است

باد می آید

اما باران بهار...

امروز

چهارمین ستون شعر بهبهانی فرو ریخت

روان شاد

زنده یاد

استاد تقی آصفی

دلم گرفته

خیلی دلم گرفته

به تولدت نرسیدی

بید مجنون خدا نگهدارت

 

 

شب امد و پرده روی ایام گرفت

چیزی که نباید می شد انجام گرفت

بعد از یک عمر زحمت و تنهایی

امروز تقی آصفی ارام گرفت

 

 

کریا کوش؟  شعر کلگهی کو؟

کتاب موندگار مح شفی کو؟

ته شهر بهبهو سی خوی کسی بی

خداوندا  تقی اصفی کو؟

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت 13  توسط میثم امانی  | 

سوگند می دهم غزل پاره پاره را

از من نگیر فرصت عمری دوباره را

" نه"  پاسخ طبیعی ذات کریم نیست

این بارهم بلند بگو حرف " آره " را

شب بو به دشت آمده    باران از آسمان

اغاز کرده اند فروش بهاره  را

شد بیست و هشت سالم و من مشتری هنوز

تمدید کن  دو بهمن دیگر   اجاره را

از دور روی نقشه خود  دید می زنم

آثار ناشناخته ی  چند قاره را

پس لااقل خودت برسانش به دست من

دستم نمی رسد که بگیرم ستاره را

 

+ نوشته شده در  88/01/15ساعت 23  توسط میثم امانی  | 

(1)

زمسسو ره و نمدی رنگ بارو

بهارن دی و مه دلتنگ بارو

خدا امسال بخت مه نه سوزی

دلم خشکی و مونده لنگ بارو

 

(2)

کسونی که نظرشو ا خدا بو

نومبو دس و دلهاشو جدا بو

بهار روزگارو  می و میشو

بهار باید میون ما دو تا بو

 

(3)

ته سرما ی چاره چار بهبهونی

ته گرمای خاره خار بهبهونی

بهوری بو همیشه حال و روزت

مباری بو بهار بهبهونی

 

(4)

سر سالن و دل نی ته دلامو

نه سید هه و نه حوجی ولامو

بهی  تا قدر یک دو بدونیم

که یه روزی اجل میکو جدامو

 

(5)

خدا بارو بباره ته ای شهره

خروبی پاک وبو ا ری ای شهره

تموم بهبه ونیا شو خش بو

خدا  سال خشی بو سی ای شهره

 

(6)

شو و رو ز خدا غیرا سهی نی

محبت دیگه قد ده شهی نی

چه گن نمدیتیه  جون دلم ره

خدا میدو که بی تم زنده هی نی

 

(7)

دعام کرده دعوی بسیار سی تو

براورده وبو هرچی که می تو

بهار جونی جونی تو مباری

خدا  یه سال خیری بو ته ری تو

 

(8)

هروم دعا کرده که  امرو بگره

هرچی گل ناز و نرگسن  جو بگره

 اورا رفتن یکی یکی   چله ورس

یعنی ومبو دوارته بارو بگره

 

+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 23  توسط میثم امانی  | 

X خروج