بر مزار مادر بزرگ...
پوسید درمن حسرت دیدار دیگر
جان خودت...دادا....فقط یک بار دیگر
دیروز تا حالا که دلتنگم برایت
جز شروه خواندن من ندارم کار دیگر
هی خط زدم...هی خط زدم بر خاطراتم
شد صفحه های قلب تنگم پاره دیگر
دیوار هال انگار با من جنگ دارد
باید بخوابم پای یک دیوار دیگر
تو رختخوابت جمع شد...راحت گرفتی
جای تورا پر کرد صد بیمار دیگر
جز سوختن جز ساختن با دوری تو
دستم نمانده هیچ راه چاره دیگر
ای کاش بار آخری که با تو بودم
کش داده می شد روز یک مقدار دیگر
مثل تورا پیدا نخواهم کرد قطعا
سنگ صبور و محرم اسرار دیگر...
بر من چه خواهد رفت با این دل....دل تنگ
شبهای حسرت خورده ی بسیار دیگر
امروزهم اخر جوابم را ندادی
اصرار بر اصرار بر اصرار دیگر
مادر بزرگ مهربان من...عزیزم
من می روم ..بدرود تا دیدار دیگر...

