تبليغاتX
....من نیستم

....من نیستم

ساعت : صفر اینجا بهبهان است صدای قلب عاشق من

بر مزار مادر بزرگ...

 

پوسید درمن حسرت دیدار دیگر

جان خودت...دادا....فقط یک بار دیگر

دیروز تا حالا که دلتنگم برایت

جز شروه خواندن من ندارم کار دیگر

هی خط زدم...هی خط زدم بر خاطراتم

شد صفحه های قلب تنگم   پاره دیگر

دیوار هال انگار با من جنگ دارد

باید بخوابم پای یک دیوار دیگر

تو رختخوابت جمع شد...راحت گرفتی

جای تورا پر کرد صد بیمار دیگر

جز سوختن   جز ساختن با دوری تو

دستم نمانده هیچ راه چاره دیگر

ای کاش بار آخری که با تو بودم

کش داده می شد روز  یک مقدار دیگر

مثل تورا پیدا نخواهم کرد قطعا

سنگ صبور و محرم اسرار دیگر...

بر من چه خواهد رفت با این دل....دل تنگ

شبهای حسرت خورده ی بسیار دیگر

امروزهم اخر جوابم را ندادی

اصرار بر اصرار بر اصرار دیگر

مادر بزرگ مهربان من...عزیزم

من می روم  ..بدرود تا دیدار دیگر...

 

+ نوشته شده در  88/02/28ساعت 22  توسط میثم امانی  | 

داد از جدایی

که هرچه آشناست پایان می پذیرد

مهمان خانه ام نیست

دل می رود زدستم صاحبدلان خدارا

بیمار این سالهای خاطره هایم کو؟

پراز بغضم

دلم افتاده است دست بی کسی ها

زیر پایم خالی شده است یک باره

اولین اشک ها را من ریختم

با اخرین امید

با آخرین حلقه نسل های پیش از من

به دامادی ام نرسید

آرزویم برگ بیدی بود آن را باد برد

باورم نمی شود

برداشتمش

در تابوت گذاشتمش اما

هنوز نگاه دختری سه ساله روبرویم است

که بسکویت خریده برایش

دلم دیوانه مادر بزرگ است

حافظه اش پراز حافظ بود

خاطره اش پراز قران

هنوز می خواند:

"اذا جاء نصر اله والفتح"

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

او بود که معرفی ام کرد به شعر

او بود که شصت سال زندگی مان را رقم زد

تا ده سال بیماری اش را به امید بنشینیم

ثانیه ها سوختند

تا وداع آخر

جانان من سفرکرد

من مهربان ندارم  نامهربان من کو؟

آخ تا قیامت

او خوب شده است

این منم که  مریض شده ام

دلم بار نمی دهد که به خانه برگردم

هفتاد و هفت سال پای سفره قران نشست

دلم گرفته

خیلی دلم گرفته

باشد که باز بینم دیدار آشنارا

.

.

.

یک عمر به بهبودی خود ایمان داشت

خالی نشد از امید تا که جان داشت

هرجا که نشست سوره انسان خواند

وابستگی شدید به قران داشت

.

.

.

آیینه افتخار تو  قران است

مهمان سر مزار تو   قران است

دنیای تو آیه آیه  قرانی بود

هرجا بروی  کنار تو  قران است

.

.

.

تو داری می روی  داد از جدایی

نشد جان من آزاد از جدایی

کجا باید به دنبال بگردم؟

دلم تنگ است   فریاد از جدایی

.

.

.

گلی اما به خارت می سپارم

به امید بهارت می سپارم

تمام روزگارم سوخت دادا

به دست روزگارت می سپارم

 

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 10  توسط میثم امانی  | 

X خروج