تقدیر هیچ از حال و روز من نمی فهمد
باید بفهمد عشق را لیکن نمی فهمد
من دوست دارم تا بمانی .... وقت رفتن نیست
تقدیر اما دوست ودشمن نمی فهمد
باوربکن من ادمم قلب من اهن نیست
آهن ندارد قلب که....اهن نمی فهمد
دنیا برایم حکم زندان دارد این ایام
جان دوست دارد پربگیرد تن نمی فهمد
بردوش مردم می برندت من به دنبالت
پاهام دیگر کوچه وبرزن نمی فهمد
درخاک وخون خویش می غلتند ادم ها
تقدیر حتی یک سرسوزن نمی فهمد
این سنگ قبر مرده را ازخاک بردارید
یک قلب ان زیر است که مردن نمی فهمد
هرچند می گویند که مرگ تو تقدیر است
شاعر زبان مرگ را اصلن نمی فهمد

