عادتی شده است
بین من ورفیق شاعر شب های جمعه
یوسف ابوعلی نزاد
بخیر باد یاد پنج شنبه های انجمن و فردای پارک شهر
نمونه ای از آنها :
یوسف:
کجایی دلبر شیرین طناز؟
به تهران یا به شیراز یا به اهواز؟
من:
چند روز است بنده بیمارم
می رسم خدمتت همین روزا !
یوسف:
بمیرم و نبینم درد یاران
خدایا خوب وبو میثم هم امشو
.
.
یوسف:
سلام شاعر شعر و شعور و یکرنگی
چه میکنی که دگرباره ام نمی زنگی؟
من:
تمام وقت مرا مشکلات پرکرده
نمانده یک دووجب جا برای دلتنگی
از اقتصاد ندیدیم خیر جز دوری
کجاست لحظه دیدار و کار فرهنگی؟
یوسف:
کار فرهنگی ما ارنک ارشاد وبی
شعر و معر و همه چی طعمه بیداد وبی
میثم ا غصه .....شسه دم سر دردی
سیل ای باده هلم نیمده کهباد وبی
.
.
یوسف:
سلام خوب صمیمی سلام شاعر باران
همان مزاحم دیرین منم مسافر باران
من:
یادم نیست
.
.
یوسف:
دراین زمانه که جز دوستان پناهی نیست
خدا زیاد کند میثم امانی را
من:
دلم دوباره گرفته دوباره منزوی است
دوای من غزل یوسف ابوعلی است
یوسف:
جر لطف دوستان نبود چاره ای مرا
آن هم فدای خاک کف پای دوستان
.
.
یوسف:
دلتنگ با تو بودنم ای نازنین رفیق
امشب به داد این دل وامانده می رسی؟
من:
عزیز من که تو باشی بدان گرفتارم
وگرنه حسرت دیدار با تو را دارم
.
.
یوسف:
مغموم و پریشان و روانی شده ام باز
دلتنگ غزل های امانی شده ام باز
ای کاش که میثم بکند یادکی از ما
مشتاق دوبیت خودمانی شده ام باز
من:
من ارزومند قلب شادتان هستم
زیاده مدیون اعتمادتان هستم
اگر چه سخت گرفته است بی شما دل من
خدا گواه همیشه بیادتان هستم
